بعضی اشتباها به قیمت عمر آدما تموم میشه
تو اشتباه می کنی و ...

عمر ما تموم میشه...
پ.ن1: رضایت از درس خوندنم حالت سینوسی روی نمودار مکان زمان داره ! هی اوج میگیره ، هی افول می کنه ... این دو سه روز تو قعر به سر می برم! ![]()
پ.ن2: منتظر بودیم بیایم پیشی بشیم 1 روز دیگه هم تعطیلمون کنن برعکس شد ... علاوه بر اینکه تعطیلمون نکردن هر روزم تا 2 و نیم کلاس داریم ! ![]()
پ.ن3: دیروز انتخابات شورای دانش آموزی مدرسه مون بود .... بعد ما پیشیا همه نوشتیم مامان آقای (ناظممون) !!!
بعدش خبر رسید امسال قراره از آموزش و پرورش نماینده بیاد صندوقا رو باز کنه !!! الان عذاب وجدان داریم که آبروی مدرسه رو بردیم ! ![]()
پ.ن4: می دونین مجموع وزن همه مورچه های دنیا، از مجموع وزن همه آدمای دنیا بیشتره ؟! ![]()
ماها فقط وقتی میتونیم کسیو دوست داشته باشیم که مطمئن باشیم دیگه نیست...
حالا با خیال راحت بگو دوسش داشتی، نترس، نمی شنوه، ببین...
اون دیگه نیست...!
پ.ن.1=> فک نکنم تا 2 ماه دیگه بیام ... گفتم که کنکور دارم ! میخوام برا چند ماهم که شده آدم باشم !
پ.ن.2=> یادم نمیاد کسیو فراموش کرده باشم ... شما مثل قدیمیا فراموشم نکنین ... اگه بخواین میشه ...!
پ.ن.3=> زندگیم یه نواخت شده... احساس پوچی می کنم !
پ.ن.4=> دهنم تلخه ... ! 3 ساعت دیگه باید این تلخیو تحمل کنم !
بی شوخی ... دعا کنین ....
اما تظاهر به آرام بودن هرگز آرامش بخش نیست ...
سلام ...
خوبین ؟
منم خوبم ... بد نیستم .
از اول تابستون می خواستم آپ کنم اما نمیشد ... ولی همیشه به وبلاگ همتون سر می زم ... اگه نظر نمی ذاشتم ببخشید ... !
سیصد و سی و خرده ای روز دیگه کنکور دارم .... تابستون تقریبا خوب خوندم به غیر این هفته !
امروز ظهر از کرمان برگشتیم ... ( شانزدهمین گردهمایی دانش آموزی فیزیک ) خوش گذشت ...
من و دوستم دوشنبه از اینجا حرکت کردیم .... امسال تصمیم گرفتیم خودمون بریم(یعنی بدون پژوهشسرا ) پارسال که با پژوهشسراییا رفتیم خیلی تو قفس بودیم... هرطوری که اونا می خواستن باید رفتار می کردیم، از طرف دیگه امسال یه ذره باهاشون جر و بحث داشتیم و دلخوری و ... ! خودمون رفتیم دیگه ...
بلیط قطار گرفتیم با قطار رفتیم. خیلی جالب بود ... یه ماه دنبال بلیط می گشتیم، بالاخره روز آخر صبح ساعت 4 رفتیم راه آهن برا همون روزش بلیط گرفتیم ... بعد که رفتیم تو قطار دیدیم کوپمون خالیه ! تا کرمان هیچکی نیومد توش ! فقط من و دوستم بودیم !
از اون طرفم خبر رسیده پژوهشسراییا صبح سه شنبه قرار بوده راه بیافتن. یه مینی بوس گرفتن کولر نداشته ... آبم نداشته ... بچه ها سوارش نشدن مجبور شدن مینی بوسه رو پس بفرستن ... ! بعد عصرش رفتن ترمینال با اتوبوس معمولی اومدن ...!
سه شنبه صبح رسیدیم اونجا بعد همون اول نقشه شهرشونو خریدیم شروع کردیم به راه رفتن تو شهر تا ظهر ... بعد هر کدوممون ( من و دوستم) یه کوله پشتی داشتیم منم یه نقشه تو دستم بود همه فک میکردن توریستیم... یه جوری بهمون نگاه می کردن !!!
از جزئیات بگذریم ... خوابگاهمون بد نبود ... بچه های پارسالم خیلیاشون اومده بودن .... بعد ما امسال با بچه های کرمانشاه و چند نفر دیگه از تهران و نیشابور آشنا شدیم ...

از راست: میثم، ارسلان، ادریس ، خودم ، دوستم، مسعود، انصار ، مرتضی
تا دیشب من قرص نداشتم ...صدام دیگه درنمیاد، با نزدیک بود خون بالا بیارم از بس سرفه کردم !
دیگه اینکه .......... از کنفرانس براتون بگم:
ما امسال بدون طرح، به عنوان مهمان(به قول یکی سیاه لشگر) رفتیم ...(حوصله نداشتیم بریم 2 روز فک بزنیم! از طرف دیگه می خواستیم کار بقیه بچه ها رو ببینیم یه تفریحم داشته باشیم!) منو و دوستم تقریبا طرح همه بچه ها رو ( به غیر یکی دو نفر که وخ نشد) دیدیم... منم که خیلی سوال می پرسم دیگه، روی هر طرح کمتر از 15 دقیقه وا نمیستادیم ... خیلی حال می ده مردمو اذیت کنی! ایناهام که همه دانش آموز معمولی بودن، ساده و پر استرس! برا خیلیاشون اینجا بزرگترین و مهمترین محیط علمی بود که تاحالا اومده بودن! کاراشون جالب بود ولی همشون تنبلی کرده بودن! مثلا از به جای اینکه یه موضوعو از چند جنبه در نظر بگیرن فقط به یه جنبه نگاه می کردن ... جالب بود، بعضیا اصلا بهمون رو نمی دادن که سوال کنیم مثلا میگفتیم چرا فلان کارو انجام ندادین میگفتن نخواستیم اینکارو بکنیم ! بعد دیگه چیزی نداشتیم بهشون بگیم دیگه !!! ....
صبح روز اول در اتاقمون باز بود داشتیم حاضر می شدیم بریم سالن همایش ... یه دفعه دیدیم یه چیزی افتاد تو اتاق ! نگاه کردم دیدم سرپرست پژوهشسراس دیده در بازه، خودشو انداخت تو اتاق ما تا آخر آویزون ما شد !
دیگه اینکه من یه تی شرت سفید داشتم اینو فقط روز اول بعد از ظهر پوشیدمش، دیگه تا روز آخر بهش دس نزدم، پهن کرده بودم رو یه تخت خالی که تو اتاقمون بود تا اتوش به هم نخور برا روز اختتامیه... اما روز آخر رفتم برداشتم بپوشمش دیدم وسطش سوخته !!! (احتمالا سرپرستمون سیگار کشیده خاکسترشو انداخته رو تی شرت من! ولی وقتی بهش گفتم تی شرتم سوخته خودشو زد به اون راه)
برامون جنگ شادی گذاشتن ... بعد بچه های کرمانشاه رفتن رو سن کردی رقصیدن !!!




منو و دوستم از روز دوم رفتیم اتاق بچه های کرمانشاه ... اونا 1 تخت اضافی تو اتاقشون داشتن ... تختا رو چسبوندیم به هم، 7 نفری رو 6 تا تخت می خوابیدیم !
تو این دو سه روز یه کم زبون کردی یاد گرفتیم رقص کردی ام تقریبا یاد گرفتیم! هر شب برامون 1 ساعت آموزش رقص کردی می ذاشتن!
حمام گنجعلی خان هم رفتیم ...
تو این 4 روز کمتر از 10 ساعت خوابیدم !


اینم خوابگاهمون .... وقتی داشتیم برا همیشه ترکش می کردیم!
بخوای توش پیدا میشه ! مثل اطراف حرم مشهد !
در مجموع خیلی خوش گذشت .... خیلی خندیدیم ... اما نوشتنشون زیاد جالب نیس ...
پ.ن 1 => 2 تا اشتباه کردم ... سانسور شد !
پ.ن 3=> دیگه مثل قبل قدرت نگارشم خوب نیس .... ولی امروز که پستای قدیمیو می خوندم با خودم گفتم چقدر سبک بودم قدیما!!!!
پ.ن 4=> از وقتی تیک ارسال نظر به صورت خصوصی به بلاگفا اضافه شده نظرام شده یک چهارم قبل . !
پ.ن5 =>قول می دم به وبلاگ تک تکتون سر بزنم ، سعی می کنم کامنت هم بزارم ! اما سال دیگه کنکور دارم .... درک کنید دیگه .
پ.ن6 => راجع به پست قبل فکر بد نکنین .... از متنش خوشم اومد گفتم بزارم !
دعا کنین برام ... بیشتر از همیشه
فعلا ...
